آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (8)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید
مطالب پیشین
سمپاد
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
دفاعیات
هفته
خرده جنایت های کودکی

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M

جمعه 28 اسفند 1388
آب زنید راه را ...

برادرم عید خانه است ، خدارا شکر !

لیلا | 09:54 AM | ترک‌بک (0) | الان خسته ام بعدا می نویسم (16)
جمعه 21 اسفند 1388
کی بر می گردی داداش جان ؟*

n564372981_1501121_5694966.jpg

دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : " فوضولچهء من " و مانترا می خندد و سرش را مثل دارکوب تکان می دهد ، پدر بزرگ پدری او را روی پاهایش می نشاند و تکان می دهد و یک شعری می خواند شبیه :" دیبم بلو دیمبلو ..." و مانترا انگشت پای خودش را می گیرد و می خندد ، دایی او را از پشت بغل می کند و صورتش را از بالای سر به مانترا نزدیک می کند ، مانترا دستان کوچکش را در ریش پرپشت دایی فرو می کند و می خندد . یادم هست چند سال پیش که دختر برادرم تازه زبان باز کرده بود یک بار روی پاهای پدر من نشسته بود و گفت : " بابا بزرگ سبیلتو بیتراشون " پدر من که سبیل پر و پیمانش برایش ناموسیست جواب داد :" به بابای خودت بگو ریششو بیتراشونه ! " مینو خیلی جدی به سمت پدرش رفت و گفت : " بابا ریشتو بیتراشون ! " برادرم هم با آرامش گفت :" خب دخترم من ریشمو بتراشم تو با چی بازی می کنی ؟ " و مینو جواب داد : " با عمه ! "
برادرم آدم مهمی ست ، حتی ریشش به اندازهء خود من با اهمیت و با ارزش است ، برادرم را همهء فامیل و آشنا دوست دارند حتی آنوریها ! بعید می دانم تا به حال کسی را رنجانده باشد ، هیچ وقت اعتقادش را با صدای بلند بیان نکرده و هیچ وقت تبلیغ هیچ چیزی را نکرده ، با عزت نفس است و برای انسانیت بیش از هر چیز ارزش قائل است ، آرام است و شنونده . وقتی حرص می خورد یا زیاد فکر می کند ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را یک جور خاصی می خاراند ، عاشق این حالتش هستم . رعایت همه را می کند و اطرافیانش برایش خیلی مهم هستند .از چند وقت پیش که گفتم مانترا هروقت عصبی و ناراحت است انگشتش را به حالت مشت می گیرد و حاضر نیست بازش کند هرروز یک راه حل جدید برای باز کردن انگشت خواهرزاده پیدا می کند . لابد الان که تنها نشسته دارد فکر می کند که نکند من از دوری او ناراحت باشم و مانترا که شیر می خورد این حس را بگیرد و باز هم مشت کند ، لابد نگران مامان و باباست که در این سن باید راه بیفتند از اینور شهر به آنور تا نشانی از او بگیرند ، حتما نگران است که دختر کوچکش زیاد بهانه بگیرد و بدون قصه های شبانهء پدر نخوابد ، فکر می کند که همسر صبورش وقتی غصه می خورد به خاطر دخترشان دندان روی جگر می گذارد ولی غذا از گلویش پایین نمی رود ، فکر می کند که دوستانش عذاب می کشند و ...
برادرم آدم مهمی ست . وجود او برای بالا بردن میزان انسانیت در جامعه لازم است !
دلم برایت تنگ شده کی برمی گردی داداش جان ؟
پ.ن. نقاشی دختر شش ساله برادرم از پدرش
*. نام یکی از داستانهای علی اشرف درویشیان

لیلا | 01:00 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (42)
سه شنبه 18 اسفند 1388
سنگ حرف می زند

حواسم پرت است و ظرف غذای دخترم را روی میز صندلی غذایش می گذارم تا بروم و برایش کاسه بیاورم ، همین طور که گریه می کند و بهانه می گیرد ظرف را با دستش جلو می کشد ، با وحشت نگاهش می کنم بعد از چند ثانیه گریهء ناشی از سوختگی اش بلند می شود ، هول می کنم بغلش می کنم تا دلداریش دهم...خودم هم گریه ام می گیرد گریه ای که مربوط به سوختگی دل است ...زن برادرم می آید تا مرا دلداری دهد ... فکر می کنم چه کسی باید او را دلداری بدهد ؟ چطور باید دختر برادرم را دلداری بدهم ؟ دلم می سوزد و تکرار چندش آور تاریخ حالم را به هم می زند ، می خواهم بالا بیاورم . تمام این سالها را بالا بیاورم تمام کسانی را که باعث این همه تلخی شده اند بالا بیاورم و دور بریزم . دلم می سوزد ...

لیلا | 09:26 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (22)
شنبه 1 اسفند 1388
ما آدم های فرهیخته

من و آقای شوهر آدم های فرهیخته ای هستیم و این را می توان مثل خیلی فرهیختگان دیگر از روی مکالمات روزانه مان فهمید.

آقای شوهر – بیا سس هم برات آوردم
من – مرسی ! کچاپه ؟
- آره دیگه ! مگه نمی خواهی ؟
- چرا ولی سس سفید می خوام !
- آخه چند شب پیش که ازت پرسیدم گفتی قرمز ...
- خب اون موقع سوسیس بود این کالباسه !
- ...
***
آقای شوهر – وای چقدر هوا گرم شده . می خوام کولرها رو روشن کنم
( من آدم سرمایی هستم که چلهء تابستون هم با پتو می خوابم و آقای شوهر همهء این زمستون رو با آستین کوتاه گذروند )
من – چی ؟!!!!! هنوز رادیاتورهامون بازه .
- خب اول رادیاتورارو می بندم بعد کولر روشن می کنم !

***
( اتاق مانترا رو از 5 ماه پیش از اتاق خودمون جدا کردم ولی چون شبها خیلی بیدار میشه خودم از اون موقع و بعضا برای برقراری نهاد خوانواده هم من و هم آقای شوهر توی اتاق اون می خوابیم ، چند شب پیش تصمیم گرفتم که توی تخت خودم بخوابم و هروقت بیدار شد بهش سر بزنم )
من – می گم استرس دارم می ترسم صداشو نشنوم .
آقای شوهر – می شنوی بابا !
- تو استرس نداری ؟
- نه !
- چرا ؟
- چون می دونم تو تا صبح خوابت نمی بره !

***
آقای شوهر – می خوام مانترا رو ببرم این سلمونی مردونه موهاش خیلی بد شده !
من – نمی شینه که رو صندلی همش می خواد وول بخوره !
- خب چیکار کنیم خیلی موهاش بد شده ؟
- خودم تو حمام کوتاهشون می کنم .
- نه نمی خواد تو گند می زنی ،جاپاهات می مونه رو سر بچه !
- !!!!!
***
من – حدس بزن " کارل" با کی ریخته رو هم ؟
( کارل شخصیت یکی از سریالهاییه که من می بینم و هر 24 قسمتشو در عرض 5 دقیقه برای آقای شوهر تعریف می کنم )
آقای شوهر – با " بری " ؟
- آفرین از کجا فهمیدی ؟
- بابا اون ...کشه ! می خواد پولهای بری رو بالا بکشه !


***
( موهامو کوتاه کردم و همین باعث شد مانترا یک ساعتی با تعجب نگاهم کند و بغلم نیاید ؛ کلی نا امید و افسرده شده بودم و بقیه دلداریم می دادن که حالا وقتی شیر بخواد میاد ، بچه بوی مادرو میشناسه نگران نباش ، الان فقط تعجب کرده وگرنه می شناستت ...با روی گشاده رفتم طرفش و گفتم :مامان جان منم عزیزم ! مانترا روشو برگردوند و باباشو نگاه کرد بعد باباش هم با روی گشاده بهش گفت : دخترم ببین خاله به این خوبی ، چرا نمیری بغلش ؟!!!!!....)
***
من – ببین روی بروشورش نوشته سوسکها برای خوردنش درنگ نمی کنن ، تا حالا فقط یکی دوتا سوسک داشتیم ، ازین به بعد همهء سوسکهای شهر میان اینجا که ازینها بخورن !
( لازم به ذکر است من از سوسک بیشتر از گلوله می ترسم ! )
آقای شوهر – نخیر عزیزم ! همین چند تا دونه سوسک میان از این می خورن بعد تشنه شون میشه میرن تو فاضلاب اونقدر آب می خورن تا می میرن .
- خب میان از این می خورن بعد راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نه بابا ! می خورن بعد بر می گردن تو همون جهنم دره ای که ازش اومدن !
- ا....راهشونو پیدا نمی کنن راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نخیر اونها سوسکن ! آدم که نیستن می دونن از کجا اومدن ...
( نا گفته نماند همهء سوسکهای شهر تا صبح رو سر و کلهء ما بودن ...)

لیلا | 10:41 PM | ترک‌بک (0) | از کجا آمده ام ؟آمدنم بهر چه بود ؟ (28)
چهارشنبه 14 بهمن 1388
همینجوری...

1- نمی دانم کدامشان پیروز است : خدا یا شیطان ؟! ولی من یکی رسما کم آوردم یک کدام بیاید مرا از اینجا ببرد...

***

2- جمله ای از نیچه دیدم که از خواندن نجوم پشیمان شدم : " دوست می دارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند ، بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابرانسان شود ."
***

3- خر ما از کره گی دم داشت ، بعدا دمشو چیدن !

***

4- - چه اسم قشنگی هم داره این "پانترا" خانوم !
- "مانترا" آقای دکتر !
- آهان "پ" نیست" میم" ه ؟
- بله !
- خب به به ، حالا "مانترال" یعنی چی ؟
- "لام" نداره آخرش " مانترا! "
- خب پس درست گفته بودم دیگه ، "پانترا" چند وقتشه به سلامتی ؟
- ( شما مدرکتونو از کجا گرفتین آقای دکتر ؟! )

***

5- یک دختر دایی داشتم ( یعنی هنوزم دارم ولی دم دست نیست ) درجواب همه چیز می گفت : " تو خوبی ! " این روزها به این نتیجه رسیدم که بهترین نوع برقرار کردن دیالوگ همینست !

لیلا | 05:22 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (34)