
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
می : هرکسی از ظن خود شد یار می !
تا کی غم آن خورم که دانم یا نه
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه
دانستن : ندیده انگاشتن دایره
ندانستن : دایره هست !
دوستی : همراهی
زشتی : دایرهء ناهموار
زیبایی : دایرهء هموار و صیقلی
زنها خصوصا از نوع ایرانی آن این روزها بزرگ ترین دغدغه من شده اند ، شاید بهتر باشد بگویم خودم به عنوان یک زن این روزها بزرگ ترین دغدغهء خودم شده ام . نشانه هایی را می بینم که سابقا نمی دیدم و بعد آنها را در بین زنی که برای خرید به خیابان آمده ، دوستانم ، مادرم ، هنرپیشه یک فیلم ...حتی دختر چهارساله برادرم جستجو می کنم . چندین بار مطالبی را درباره زنان نوشته ام و با اعتراض مواجه شدم خیلی ها گفتند تو یک فمینیست ...هستی ، خیلی ها گفتند چرا بحث زن و مرد را جدا می کنی ؟ ( من نمی دانم اینها واقعا فکر می کنند زنها مثل مردها هستند ) و خیلی چیزهای دیگر ، این مطلب را راجع به خودم می نویسم تا کسی شکایت نداشته باشد و هرکس دلش خواست می تواند در احساسات و فکرهای من سهیم باشد که بسیار به من کمک خواهد کرد . ماجرا از نوروز برای من پررنگ شد . سریال های تلویزیون را کمابیش می دیدم و تنها چیزی را که کاملا پیگیری می کردم سریال " نشانی " ساختهء رامبد جوان بود . سریال بسیار برایم جذاب بود و پر از نکات جالب . خصوصا که نویسنده آن هم یک زن بود ( فلورا سام ) به هرکدام از دوستان و اطرافیانم می گفتنم مسخره ام می کردند و می گفتند این چیه با این بازی های لوس ! یا این آتنه چرا اینجوری حرف می زنه و یا موضوع کلیشه است و ...خوب که بررسی کردم دیدم اکثر این آدمها " پیامک از دیار باقی " را می بینند و دنبال می کنند . سریالی که هم سوژه اش دستمالی بود و هم از گریم بازیگرها گرفته ( شریفی نیا ) تا دو زنه بودن بی دلیل و بی ربط به داستان شخصیت اصلی و بازیهای احماقه زنهای این سریال همه و همه برایم تهوع آور بود . آخر سر هم یکی از همین تحول های بی مزه چپاندند به داستان و والسلام . راستش من یک چنین چیزی را نمی بینم نه به این دلیل که این همه توهین به زنها داشت بلکه به نظرم به شعور انسانی هر آدمی بی احترامی کرده بود . در سریال نشانی همهء رفتارها انسانی بود ، آدمها قرار بود ذره ذره درس بگیرند و داستان روند طبیعی داشت .
البته کلا من نمی دانم چرا هروقت پای زنها به عنوان سوژه وسط می آید همه چیز خراب می شود ، آقای کیارستمی می آید یک فیلمی می سازد ( ده ) که موضوع اصلی آن زنها هستند و تازه شخصیت اصلی داستان هم تقریبا دارد نقش واقعی خودش را بازی می کند ، بعد این فیلم آنقدر شعاری و بی مزه می شود که هزار جای بدن آدم سر می شود ،تا فیلم تمام شود .
مشکلات من از این قرار است :
- قهر کردن : مدام قهر می کنم . این قهر کردن در مواقعی نیست که حتما پای کس دیگری در میان باشد . حتی با خودم هم قهر می کنم . وقتی به جایی می رسم که احساس می کنم حرف زدن بی فایده است و خودم یا طرف مقابلم قرار نیست چیزی را از صحبتهای من بپذیرند و یا حتی بشنوند و وقتی فکر کنم که این کار من بی فایده است " قهر می کنم " . البته برای خودم این کار همان مفهوم قهر کردن را ندارد و فقط سکوت کردن است . اما جدیدا متوجه شدم که این سکوت همان معنی قهر را می دهد .
- اعتماد به نفس کافی ندارم : مثلا می خواهم به جایی بروم و اگر کسی با یک لحن خاصی از من بپرسد : وا؟! مگه می خوای به اونجا بری ؟ می گویم نه ! اگر توی یک جمع نظر کاملا مخالفی را داشته باشم ، از ترس سفسطه ها و مغلطه هایی که ممکن است پیش بیاید اصلا نظرم را نمی گویم . اگر از یک نفر و یا یک چیز خوشم بیاید و کسی بگوید اه اه فلان کس یا فلان چیز را دیدی عجب گهیه . چیزی نمی گویم حتی اگر کاملا به خودم و نظرم ایمان داشته باشم آن را تنها برای خودم نگه می دارم .
- کلا بی حوصله ام : امیدی به تغییر هیچ چیز ندارم ، پس تلاشی نمی کنم . اگر ببینم یک نفر دارد زیادی چرت و پرت می گوید ، حوصله بحث کردن را ندارم و بنابر این تائیدش می کنم تا بحث فیصله یابد . اگر فکر کنم کسی نمی فهمد می گویم بله حق با شماست و سعی نمی کنم چیزی را به او بفهمانم .
- احساساتم ناقص بیرون می آید : خشم ، عشق ، تنفر ، محبت و ...همه این احساسات با پوششی از تنبلی بیرون می ریزد . تمام قسمتهای باحال و جذاب آن تنها توی دل خودم می مانند و من فقط یک نسخه کپی به درد نخور از آنها نشان می دهم .
- سلامتی جسمانی ام شدیدا در خطر است : اصلا این انگیزه را ندارم که به هیچ کدام از معضلات فیزیکی ام رسیدگی کنم . و فکر می کنم که همین روزهاست که وسط خیابان از هم وا بروم و روی زمین بریزم . آنوقت یکی می آید و با خاک انداز جمعم می کند و موقع تحویلم به منزل می گوید : ببخشید این خانوم پکیده آشنای شماست ؟
- هیچ گونه تغییر و تحول بنیادین را سالهاست در خودم و عقیده ام ندیده ام . نمی دانم این شخصیت های داستانها چطور این قدر سریع و راحت دچار استحاله می شوند . من اگر از کسی بدم بیاید و همهء دنیا جمع شوند و از خوبیهایش بگویند ذره ای در دلم تغییر احساس نمی کنم و بالعکس .
- توان " نه " گفتن ندارم . تا جایی که به یاد دارم همیشه برایم سخت بوده که در جواب خواسته های کسی ( مگر خواسته های ناموسی و بی ناموسی ! ) بتوانم پاسخ رد بدهم .
- خیلی جاها احساس می کنم که آدم های دور و برم دارند از من سوء استفاده می کنند و من چیزی نمی گویم . می دانم که حتی در اکثر مواقع فراموش هم نمی کنم یعنی در حال حاضر کلکسیونی از آنها دارم و خدا به روزی رحم کند که مجموعه ام منفجر شود .
- اوریجینال بودن یا نبودن : من و بیشتر آدمها یک نمونه اوریجینال و خاص هستیم و شبیه و یا کپی شخص دیگری نیستیم . با این وجود در تمام دیالوگ هایم با بقیه خصوصا همجنسانم کاملا این موضوع را نادیده می گیرم . در جمع شبیه همه هستم و در یک دیالوگ دو نفره شبیه شخصی که با او حرف می زنم .
- خیلی چیزهای گند دیگری هم دارم که دقیقا الان به همان علت بی حوصلگی نمی نویسمشان
پر رنگ شدن ماجرا را گفتم ولی شروعش را نه ! شروع داستان از جایی بود که دو فیلم از" رودریگو گارسیا" که پسر مارکز محبوب ترین نویسنده من و خالق شاهکار صد سال تنهایی ست دیدم . اول فقط انگیزه ام این بود که کارگردان پسر مارکز است و دومین انگیزه این بود که هر دو فیلم در مورد زنان بود .
" Nine Lives " مجموعه ای از داستانهای کوتاه مرتبط است که به صورت اپیزودیک ساخته شده و هرکدام تکهء کوچکی از زندگی یک زن است . هر اپیزود این فیلم یک سکانس غیر منقطع ( بدون کات ) 10 دقیقه ای ست . هیچ حیله ای درکار نیست ولی رودریگو کارسیا همانند پدرش – گابریل گارسیا مارکز – خیلی خوب نوع بشر را می شناسد وهیچ کدام ازاین اپیزود های به هم پیوسته را که تنها ربطشان حضور یکی از افرادی ست که در اپیزودهای قبلی نامی از او برده شده- و بعضا حتی تصویری از او نداشتیم – به هیچ وجه نمی توان زاید دانست و برعکس همهء آنها در ذهن بیننده کاملا واجب و ضروری هستند .
نان و گلهای رز ، با بازی الفیدیا کاریلو ، داستان زنی است که در زندان ، تلاش می کند کیفیت و ماجرای جرم خود را متعادل کند و به دلیل خرابی تلفن نمی تواند با دختر کوچکش صحبت کند .
قضاوت امی ، با بازی امی برنمان ، داستان امی است که در مراسم تشییع جنازه همسر شوهر سابقش شرکت می کند .
ارتباط خطرناک ، بابازی گلن کلوز و داکوتا فنینگ ، داستان یک مادر و دختر است ...
( دیانا ) در مورد زنی حامله که عشق دوران جوانی اش را در فروشگاه می بیند و خاطرات برای او مرور می شود و ...
" Things You Can Tell Just by Looking at Her "، " چیزهایی که با دیدنش می توانی درباره او بگویی " داستان زندگی پنج زن تنها ست ، این فیلم هم اپیزودیک است و تمام داستانها در هم پیچیده است .
از جمله داستان: یک زن که رییس بانک است و با یک زن کولی آشنا میشه و اون سعی میکنه مفهوم عشق واقعی رو بهش یاد بده. ( این کولی ها همیشه در آثار پدر و پسر هستند )
یک زوج لزبین جوان که یکیشون به شدت مریض و در حال مرگ است.
زنی که با پسر نوجوانش زندگی میکند و به صورت اتفاقی با یک مرد کوتوله آشنا میشود...
یک دختر نابینا (کامرون دیاز) که علیرغم زیباییش نمیتواند رابطه ای را برای بلندمدت ادامه بدهد و ..
در این دو فیلم زنان تحت تنشهای عاطفی هستند ، گاهی مسائل خیلی بغرنج است و گاهی ساده . رودریگو گارسیا جنس مخالفش را خیلی خوب می شناسد و او را مورد موشکافی قرار می دهد . همه چیز ملموس وزنانه است . اغراق های عجیب و غریب دیده نمی شود . واقعا برایم عجیب است که ما زنها خودمان هم خودمان را نمی شناسیم . من هرچیز را که به عنوان یک عقیده و یا خاصیت راجع به خودم بیان کنم 90% از سوی طرف مقابل مورد سوء تفاهم قرار می گیرد و برای همین هم بعد از مدتی بی خیال این آشکار بودن می شوم و توی خودم می روم و همهء حلاجی هایم را هم فقط با خودم در میان می گذارم . نمی دانم چطور یک مرد( رودریگو گارسیا ) اینقدر راجع به زنها می داند و ما زنها خصوصا ما ایرانیها علی الخصوص خود من هیچ چیز راجع به جنس خودمان نمی دانیم . حتی چیزهایی هم که راجع به خودم نوشتم ، واضح و تعیین کننده نبود و فقط خودم می فهمم توی کله ام چه خبر است. به نظرم واقعا باید کاری کرد چون مطمئنم که اکثر سوء تفاهمات دنیای بزرگ ما مربوط به ما زنهاست .
آغاز دهه سی !
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند
به محض دیدن خانم فروزنده مابین جمعیت ، به یاد کاسه آش شکسته افتادم . نمی دانم خودش هم در فکر کاسه اش است که از آن دور ایستاده و توی این هیاهو بر و بر مرا نگاه می کند یا اینکه هیجان زده شده و می ترسد نزدیک تر بیاید . دو ماهی می شود که کاسهء لعنتی دست من است . می خواستم همان اول پسش بدهم که ماهیتابه از بالای ظرفشویی روی سرش فرود آمد و لبه اش شکست ، بعد هم که هرچه گشتم لنگه اش را پیدا نکردم . به منشی شرکت سپردمش و گفتم :
- ببینم می تونی نمونهء اینو پیدا کنی ؟
- باشه ولی باید دور و بر منوچهری دنبالش بگردم !
وحشتزده پرسیدم :
- مگه قدیمیه ؟
نمی فهمم وقتی این همه ظرف یک بار مصرف جور واجور با رنگهای مختلف و شکل میکی ماوس و گوریل انگوری توی بازار هست،. مردم چه اصراری دارند توی یک چنین ظرفی برای آدم نذری بیاورند !
هر لحظه به تعداد جمعیت روی بام اضافه می شود . دختر نوجوان یکی از همسایه ها با ترس و لرزسرش را از در خرپشته بیرون می آورد و سرک می کشد و بلافاصله زنهای همسایه شروع به جیغ و داد می کنند که وااااااااااای دختر برو تو برو ...زشته... همینطور جملات بی ربط است که پشت سر هم می شنوم . یکی دیگر می گوید : اینها جوانهای ساده ای هستند ... دختر من تا به حال ماهواره هم ندیده ...یکی این بچه ها رو ببره پایین ...
ذهنم را جمع و جورمی کنم و همهء حواسم را به مرد معطوف می کنم که با آرامشی غیر عادی پشت به جمع ایستاده و از روی لبهء بام پایین را نگاه می کند . داد می زنم : یک نفر یک پتویی چیزی برای این بیاورد ...ولی کسی به حرفم گوش نمی کند . هرچه بیشتر تقلا می کنم که خودم را از دست همسایه ها خلاص کنم و به سمت او بروم ، فقط خسته تر می شوم .معماریان ، مچ دستهایم را از پشت گرفته و می پیچاند ، خودش را هم جوری به من چسبانده که یک طوری می شوم . ، همیشه از این مردک بدم می آمده اول از این فامیلیش حرصم می گیرد ، من مهندس معمار باید یک چنین اسم فامیل ضایعی را یدک بکشم و یک مبل فروش باید فامیلش معماریان باشد . بعد هم این مرتیکه یک کم ظرافت توی رفتار و کلامش ندارد ، مثل همین الان که محبتش دارد کار دست من می دهد و مچ دستم را از جا در می آورد .
خانم مهدوی آن طرف درست نزدیک مرد ایستاده و در حالیکه سعی می کند از من روبرگرداند مثل ابر بهار اشک می ریزد .همین هفته پیش بود که با عصبانیت دم در خانه آمد و گفت که تازه شیشه هایش را پاک کرده و آبی که من توی بالکن ریخته ام به شیشه های او پاشیده و کثیفشان کرده ، چندین بار هم تاکید کرد که شما به فکر یک زن تنها نیستید و فقط به مشکلاتش اضافه می کنید .همیشه این تنها بودنش را خیلی توی سر همسایه ها می کوبد و حتی توی جلسات ماهانه هم تکرار می کند که باید هوای او را داشته باشیم . الان هم معلوم نیست به یاد شوهر مرحومش اینقدر احساساتی شده یا ...به هر حال من نمی دانم که شوهرش مرحوم شده یا از دست او فرار کرده ، فقط می دانم که زن تنهایی است با یک پسر بی ادب که همیشه مشغول آسانسور بازی دیدمش .
مرد با آن ظاهر عجیبش همچنان با آرامش ایستاده و به پایین نگاه می کند . نمی دانم اینهمه همسایه چطور خبردار شدند و در عرض چند دقیقه این بالا آمدند . او قدمی به جلو بر می دارد و روی لبهء بام می رود . همانجا می ایستد و به سمت من بر می گردد . دارم پس می افتم . فریاد می زنم : نه... نه ...ن______________ه... و به سمت جلو شیرجه می زنم . همان موقع همسایه ها محکم نگهم می دارند تا جلوتر نروم . نه خانم مهدوی که نزدیک مرد ایستاده است و نه هیچ کس دیگر کاری به کار او ندارند و اصلا برایشان مهم نیست که او روی لبه بام خودش را با نسیم تکان تکان می دهد .
آقای صالحی مثل همیشه بالای منبر رفته و دارد نصیحت می کند . از آن ریش متظاهرانه و تسبیح شاه مقصود واز لحن حرف زدن کتابیش متنفرم . می دانم به کجاها بند است و از کجاها می خورد .
- ... همه ما مشکل داریم . فکر می کنی اگر همه برن واینکار رو بکنن چی می شه ؟ چیزی درست می شه ؟ شاید مثلا خود شما از تنهایی خسته شده باشی ولی اینکه راه حلش نیست ، همهء آدمها تنهان ...
خانم مهدوی گریه اش شدیدتر می شود و از من به صالحی و از صالحی به من نگاه می کند . آنقدر کلافه ام که دلم می خواهد بمیرم و از دست اینها خلاص شوم . تا نیم ساعت پیش زندگیم در آرامش بود ، با روانکاوم که البته بیشتر دوستم هست تا دکتر، یکساعت دیگر قرار دارم و داشتم اصلاح می کردم که سیب آدمم را بریدم ، به سمت آشپزخانه رفتم تا چسب زخم پیدا کنم و داشتم فکر می کردم که اگر قرار باشد یک روز خودم را بکشم آخرین کاری که می کنم این است که رگ بزنم . یکدفعه از در شیشه ای آشپزخانه توجهم به مردی جلب شد که پشت شیشه قدی آشپزخانه ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. حتی صورتش را هم نصفه نیمه اصلاح کرده بود . خیلی آرام بود و توی پاگرد پله های فرار که از پشت آشپزخانه واحدها می گذشت ایستاده بود . بعد ناگهان رویش را برگرداند و پله ها را به سمت پشت بام بالا رفت . تازه متوجه وخامت اوضاع شدم ، مرد کاملا لخت و عور بود واصلا واهمه ای از این بابت نداشت ، ناخود آگاه در آشپزخانه را باز کردم و به پاگرد پله فراری که از جلوی آپارتمان من عبور می کرد قدم گذاشتم ، باد سردی وزید و تنم مورمور شد . با همان صورت نیمه تراشیده در حالیکه دمپایی های روفرشی مدام از پاهایم در می آمد دنبالش دویدم .برایم عجیب بود که بالا آمدن مرد را هیچکدام ازهمسایه ها ندیده اند و کسی عکس العملی در مقابل یک آدم کاملا بدون لباس نشان نداده . در همین فکر بودم و یک طبقه از او عقب تر می دویدم که آقای کلهر که داشت جلوی در آشپزخانه اش کباب باد می زد مرا دید و دنبالم آمد . اولش حدس زدم او هم مردک لخت را دیده و بیرون دویده و لی کم کم وقتی می شنیدم به شیشه همسایه ها می کوبد و نام مرا می برد نظرم عوض شد .
به پاگرد هر طبقه که می رسیدم سرعتم کند می شد ، شیشه های ترشی ، گلدان های بزرگ و خالی سفالی ، جارو ، کاسه توالت فرنگی شکسته و ...همه چیزهای بدردنخور و بی ارزشی که فقط اینجا انبار شده بود . بارها توی جلسات ساختمان راجع به این پله ها حرف زده بودم و گفته بودم که چرا همهء چیزهایی را که فکر می کنیم در معرض دید نیست زشت و بد نگهداری می کنیم . ولی کسی گوشش به این حرفها نبود . جلسات ساختمان صرفا برای این خوب بود که دختر پسرهای تازه بالغ و نوجوان یکدیگر را کشف کنند و دور از چشم ما بزرگترها که احمق می پنداشتندمان برای هم چشم و ابرو بیایند . بارها گفته بودم که بیایید و مثل آدمهای عقب مانده و خرافاتی نباشیم ، بیایید شماره پلاک آپارتمان را درست کنیم . می گفتند : ای آقا شما فکر می کنید ما هیچ مشکلی مهم تر از اینها نداریم ؟ می گفتم : نگذارید بچه ها با آسانسور بازی کنند . جوری نگاهم می کردند که یعنی تو زن و بچه نداری و اینجور چیزها را نمی فهمی !
به پشت بام که رسیدم مرد به سمت لبه بام رفت و همسایه ها مرا دوره کردند . نه می گذاشتند برایشان توضیح دهم و نه به مرد توجهی می کردند . حسابی اعصابم را به هم ریخته بودند . آقای کلهر داشت توصیه می کرد که به آتش نشانی زنگ بزنند و صالحی خدا را شکر می کرد که به موقع رسیده اند.
بعضی از همسایه ها طوری مرا نگاه می کنند انگار اولین بار است مرا می بینند و احساس بدی در من ایجاد می کنند سعی می کنم ذهنم را از آنها بگیرم . همزادم روی لبهء بام جوری خود را تکان می دهد که انگار دارد می رقصد . از اینهمه شباهت شگفت زده ام، مثل سیبی هستیم که از وسط دو نیم شده باشد . تا به خودم بیایم به عنوان اختتامیه رقص عجیب و غریبش از پشت بام پایین می پرد. خودم را کمی خلاص می کنم و به اندازه نیم متر جلوتر می روم ، دیر شده است . از همینجا هم معلوم است که مغزش روی کف پیاده رو از هم پاشیده و مردم دوره اش کرده اند .پسر بزرگ آقای معماریان که هرکدام از عضله هایش به اندازهء کف دست من است ، مرا روی دست بلند می کند ، بعد همسایه ها به کمک او می آیند و مرا به حالت افقی از همان پله های فرار پایین می برند، روی کاناپه اتاق پذیرایی می خوابانندم و با پتوی سفری نازکی رویم را می پوشانند ...
فکر می کنم که ما زنها عموما از مردها غمگین تر و تنهاتریم . با این تفاوت که خودمان نمی دانیم .
ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باشد و چون ما زنها عموما نمی توانیم به هم دلداری بدهیم و بار هم برای حمل یک نفره کمی سنگین است ، همه چیز همین طور وسط پیاده رو می ماند ، پیاده ها لگدش می کنند و شنوندهء عزیز هم به زودی آن را نه به عنوان یک راز که خاطرهء جالبی از دوستی غیر صمیمی با دوستی صمیمی در میان می گذارد و از وزن بار موجود می کاهد .
چیزی را که نشود شریک شد ، باید تکه تکه کرد و هر قسمت را به یکی داد . ما زنها شرکای خوبی برای هم نیستیم ، برای همین هرتکه پیش یکی می ماند و دیگری آن را نه لمس می کند ، نه بو و نه حس !
عبارتهایی مانند " دروغ می گی ! " ، " راستشو بگو " ، " به من اعتماد نداری !؟ " از دهان ما بیشتر در می آید و احتمالا دلیلش اینست که خودمان را لایق اعتماد نمی بینیم و اگر مرد ابلهی هم پیدا شد و همه چیز را رک و پوست کنده به ما گفت ( می گویم مرد چون زنی با هیچ زن دیگری همچین کار بدی نمی کند ) یا ازاو بدمان می آید که اینقدر خنگ بوده و یا باورش نمی کنیم . ما زنها عاشق پیراستن و آراستنیم . کلمات را توی لفاف بپیچید ، روبان بزنید ، کمی از آن را برای خوشگل تر شدن حذف کنید و بعد به ما بدهید . همینجور هرچیز راست و درست و زشتی را رک و پوست کنده دست ما ندهید که سرازیر آشغالی می شود .
هر از گاهی می فهمیم که چقدر تنهاییم و برای پیدا کردن چیزهایی که خودمان دور انداختیم یا دیگران به جایمان دور انداخته اند ، می رویم . ولی پازل کامل نمی شود . علت تنهایی پیدا نمی شود و تکه های به دست آمده با هم جور نمی شوند . اگر در این جور مواقع کسی پیدا شود و بپرسد : " چته ؟ " می گوییم : " هیچی ! " چون چیزی نمی دانیم که بخواهیم و بتوانیم آن را به دیگری هم بگوییم و تکه ای به این معمای سردرگم اضافه کنیم و بعد متهم می شویم به دروغگویی .
پشت درهای بسته خودمان را کاملا پاک می کنیم ، قولهایی که هیچ وقت نگه داشته نمی شوند ، رازهایی که هیچ وقت راز نمی مانند و اعتمادی که نه داده و نه پس گرفته می شود . همیشه از همان سوراخ گزیده شدن و زندگی و تنهایی ادامه دارد ...